آدم از فيض وجودش گشت مسجود ملك * كرسى از نام عزيزش گشت بر عرش استوار
لنگر كشتى جودش كرد جويى گر نبود * نوح در توفان غم تا حشر بودى برقرار
از ولاى اوست يوسف شد به مصر اندر عزيز * ور نه عالم چاه زندان بود بر آن تاجدار
سوختى از نار حرمان فدا ، جان خليل * گرنه بر ذبح عظيم حقّ شدى امّيدوار
گر تجلّاى جمال او نبودى بر كليم * « ربّ ارنى » تا قيامت بود وردش پايدار
اى سليل مرتضى ، اى زادهء ختمى مآب * اى قتيل اشقيا ، اى بهترين روزگار
طفل در ارحام گريد ، كى قتيل بىگناه * روح در اجسام نالد كى شهيد بىتبار
زار و گريان آنكه از قتل تو خرّم گشت و شاد * شاد و خرّم آنكه از مرگ تو گريان گشت زار
نى غلط گفتم ، چه رتبت چرخ را پيش كسى * آنكه با رأيش قضا گردد چو اشتر با مهار
خود تو اى كان كرم از فرط لطف و مرحمت * كام دشمن را به كام خويش كردى اختيار
چون تو خونين پيرهن گشتى ز جسم چاكچاك * لاله خونين جامه رويد تا ابد از كوهسار
بسكه گريان ديدهء نرگس از آن شد خيرهچشم * بسكه سوزان سينهء لاله از آن شد داغدار
واجب آمد قتل او گيرم علىرغم عدو * در كدامين مذهبى كشتند طفل شيرخوار ؟ !
اى مه برج ولايت ، اى سپهر عزّ و ناز * اى شه دنيا و دين ، اى شافع خُرد و كبار
هم روا باشد كه « فانى » را بخوانى آستانت * از سليمان يك نظر بر مور نبود عيب و عار
تنهائى شب
يك جرعه باده در نكشيدم كه روزگار * ناكرده رخ ز خون جگر ارغوانىام
يك سلسله حوادث بس تلخ و ناگوار * پيوسته بود همره اين زندگانىام
در هيچكس دلى چو دلم مهربان نبود * ليكن شكست تيشهء نامهربانىام
دل بس رفيق قافلهى اشك و آه شد * ترسم جنون كشد هوس ساربانىام
همواره بر اميد كند زنده زندگى * « فانى » و نااميد ز اوضاع فانىام