همهشان مىدانند كه چرا ويرانند
سالها پيش شبى سرد و سياه
آمد از دور زنى بس خودخواه
نام او « فاطمه » ، اهل ميناب
دست او خورده جذام
پاى او گشته تمام
بينىاش را خورده
گوش و هوشش همه را با خود برده
چشمهايش ، كه دو پلكش نابود
عين يكرشتهء نخ بستهء رود
بىفروغ است و اميد
خيره در خانهء ماتم به تمنّايى هست
بيست سال است كه اين تكّهء گوشت
با حرارت مىخورد ، با غضب مىغرّيد
با زبانى كه نداشت
با دوتا چشم كه سالم مانده
هيبت خويش به من برسانده
او در اين بهكده با سابقه بود
سالها زنده و جان كندن خود را مىديد
و منِ خسته نظارتگر جان كندن او
او نمىمرد چرا ؟ !
و خدا مىداند كه چرا
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 125
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص١٢٥