غربت بىانتها
بىاعتبار مىشوى اى دل براى من * وقتى كه مىشوى دل من ، مبتلاى من
از غربت نگاه تو ديگر دلم گرفت * اى ابتداى غربت بىانتهاى من !
دلها همه بهسوى خدا روى كردهاند * بىآبروم كردهاى اى دل ، گداى من !
حتّى زبان سبز نيايش به دستِ توست * از من برو ! كه اوج بگيرد دعاى من !
من قول دادهام كه نمانم كنار تو * تو قول دادهاى كه بمانى ، خداى من !
باز اعتراف مىكنم ، زندانى توام * من مبتلات گشتهام ، اى مبتلاى من !
طلوع سرخ
شنيده شد شبى ، صدايشان * خدا خدا ، خدا خدايشان
و عشق - آشناى پير - هم * نشسته بود لابهلايشان
چه ساده بود و عاشقانه بود * حضور گرم و باصفايشان
. . . و صبح روى جا نماز خاك * شكفت شوق كربلايشان
شهيد مىشدند يكبهيك * و لاله مىنشست جايشان
كسى نبود باورش شود * به اوج برده شد دعايشان
غروب گريه بود و ديده شد * طلوعِ سرخِ خندههايشان
و كاش مىرسيد دست من * به آسمان خاك پايشان
اشك مهتاب
وقتى كه زير چشم شب ، دل گريه مىكرد * مهتاب با من حرف مىزد ، ناله مىكرد
او مهربانِ مهربانِ مهربان بود * ديدى كه مژگان ترم را شانه مىكرد ؟
با كولهبار غم به مهمانيش رفتم * اى كاش مىديدم كه با مهمان چه مىكرد ؟
من اشكهايم را به چشمش هديه كردم * او گرمتر با اشكهايم گريه مىكرد