تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 96

مساهمون:

ص٩٦
سرودن شعر به من عطا نموده سپاسگزارم و از عزيزانى كه مرا در اين مسير يارى كرده‌اند ، تشكّر مىكنم . »

مرد جنوبى

هميشه رنگ غروبى ، هميشه‌ات زردى * آهاى مرد جنوبى ! چقدر پردردى ؟ ! تمام ، صبر و شكيبى ، نجيب صحرايى * در اين ديار غريبى ، هميشه شبگردى به موج‌موج نگاهت ، به حرمت دريا * به شروه‌خوانى آهت ، قسم به شب ، مردى قسم به سوز شكنجه ، اسير خورشيدى * تو و طلوع و سپيدى ، من و شب و سردى هميشه‌ام به كنارى و چشم بر در ، آه ! * به اين اميد كه روزى دوباره برگردى

صدايم كن

با لهجهء بارانىات ، آقا صدايم كن ! * با چشم‌هاى مبتلايت ، مبتلايم كن ! چنديست دور افتاده‌ام در جادهء غربت * با شانه‌هاى مهربانت آشنايم كن ! بغضى نشسته در گلوى بىنوايم ، آه . . . * يك شب به ياد كربلا در كربلايم كن ! اى ابتداى صبح بعد از اين شب يلدا * دستى بكش بر رويم و بىانتهايم كن ! من مانده‌ام در جاده‌اى بىانتها تا تو * چيزى نمىخواهم ، فقط آقا دعايم كن !

نذر حضر على عليه السّلام

شبى كه قحطى آدم سزاى دنيا بود * قد خميدهء مردى به چاه پيدا بود به پايش آبله بود و به چشمهايش اشك * به دست كيسهء نانى ، به دوش خرما بود كجاست غيرت مردم ، غدير خيس از شرم ؟ * كجاست بيعت دستى كه پرتمنّا بود ؟ ! شكست فرق سحر را سياه تيغ‌آلود * شبى كه عرش و زمين تا سپيده غوغا بود سجود بود و خضابى به خون و جارى عشق * شبى كه قحطى آدم سزاى دنيا بود