سرودن شعر به من عطا نموده سپاسگزارم و از عزيزانى كه مرا در اين مسير يارى كردهاند ، تشكّر مىكنم . »
مرد جنوبى
هميشه رنگ غروبى ، هميشهات زردى * آهاى مرد جنوبى ! چقدر پردردى ؟ !
تمام ، صبر و شكيبى ، نجيب صحرايى * در اين ديار غريبى ، هميشه شبگردى
به موجموج نگاهت ، به حرمت دريا * به شروهخوانى آهت ، قسم به شب ، مردى
قسم به سوز شكنجه ، اسير خورشيدى * تو و طلوع و سپيدى ، من و شب و سردى
هميشهام به كنارى و چشم بر در ، آه ! * به اين اميد كه روزى دوباره برگردى
صدايم كن
با لهجهء بارانىات ، آقا صدايم كن ! * با چشمهاى مبتلايت ، مبتلايم كن !
چنديست دور افتادهام در جادهء غربت * با شانههاى مهربانت آشنايم كن !
بغضى نشسته در گلوى بىنوايم ، آه . . . * يك شب به ياد كربلا در كربلايم كن !
اى ابتداى صبح بعد از اين شب يلدا * دستى بكش بر رويم و بىانتهايم كن !
من ماندهام در جادهاى بىانتها تا تو * چيزى نمىخواهم ، فقط آقا دعايم كن !
نذر حضر على عليه السّلام
شبى كه قحطى آدم سزاى دنيا بود * قد خميدهء مردى به چاه پيدا بود
به پايش آبله بود و به چشمهايش اشك * به دست كيسهء نانى ، به دوش خرما بود
كجاست غيرت مردم ، غدير خيس از شرم ؟ * كجاست بيعت دستى كه پرتمنّا بود ؟ !
شكست فرق سحر را سياه تيغآلود * شبى كه عرش و زمين تا سپيده غوغا بود
سجود بود و خضابى به خون و جارى عشق * شبى كه قحطى آدم سزاى دنيا بود