در مصيبت قمر بنى هاشم عليه السّلام
از صدرِ زين فتاد چو عبّاس نامدار * بر آسمان ، زمين ز شرف كرد افتخار
بىآب مشك بود و به پيكر نداشت دست * گردون گريست زار ، از آن دل فكار زار
با گريه گفت كاى شه لبتشنه ، يا اخا ! * خواهم كه نقد جان كنمت در قدم نثار
فرياد او به گوش امام زمان رسيد * اسب وفا بتاخت به ميدان كارزار
هر سو نظاره كرد ، نديد او برادرى * هرجا كه بود ، ديد علم نيست استوار
گاه از يسار حمله نمود و گه از يمين * گه تاخت بر جناح گهى تاخت بر يسار
تا آنكه ديد يك طرف افتاده روى خاك * دست رشيد بىعلمى نونهالوار
اندر كنار علقمه ، زير سم ستور * جسمى فتاده ديد ، فزون زخمش از شمار
شد خيره ديدهاش چو بر آن جسم چاكچاك * غرّيد همچو برق ، بگرييد زارزار
آمد فرود و شد الف قامتش چو دال * لب را بداد بر تن صدپارهاش قرار
با آه و ناله گفت كه اى غوطهور به خون * بودى مرا تو از پدر خسته يادگار
رفتى و از غمت كمر من شكسته شد * گشتم در اين ديار به درد غمت دچار
گلهاى گلستان رسالت ز بعد تو * جانا ببين خزان شده در موسم بهار
بعد از تو خاك غم به سر روزگار باد * كز من تو را گرفت و شدم بىتو دلفكار
بس گفت و بس گريست بر آن جسم چاكچاك * بگذاشت داغ بر دل « عشقى » داغدار