تا ميان چشم و ابروى تو باشد گيرودار * در ميان عقل و عشق ما بود پيكارها
بر تماشاى قد رعناى تو سرو سهى * كرده بيرون در چمن سر از سر ديوارها
دست در زلف تو بردن از ره ديوانگيست * بردن انگشت ، بىجا ، در دهان مارها
مهر جانان را خريد آنكس كه « عشقى » از نخست * كى پى سودا رود ديگر سر بازارها
كتاب عشق
سحر بلبل به باغ آوازه دارد * كه اى گل ! ناز هم اندازه دارد
نشايد عشق را پنهان نمودن * كه رنگ عشقباز آوازه دارد
مرنج اشكم اگر در كويت افتاد * كه گلشن را طراوت تازه دارد
كنون كز آهن آيد سير افلاك * كه ديگر فخر از حمّازه دارد ؟
ره عشق است آن راهى كه يكسر * به شهر نيستى دروازه دارد
بياور مى كه در فصل بهاران * جهان را گل به رنگ غازه دارد
من و آن پنبهء مينا كه « عشقى » * كتاب عشق از آن شيرازه دارد
در مرثيت علىّ اكبر عليه السّلام و علىّ اصغر عليه السّلام
شاهى كه خلقت دوجهان از براى اوست * صاحب عزاى كاخ مصائب خداى اوست
هرجا كه چيده گشت بساط نشاط و عيش * دست جهان گشوده براى عزاى اوست
در زير اين وراق ندانم چه حكمت است ؟ * هر كلبهاى كه مىنگرم ، كربلاى اوست
آن كربلا كه روى زمين ، زير آفتاب * صد چاك جسم اكبر گلگون قباى اوست
آن كربلا كه نالهء طفلان بىپناه * بر آسمان روان ز دل خيمههاى اوست
آن كربلا كه اصغر بىشير و بىگناه * با حلق چاكچاك زمين متّكاى اوست
آن كربلا كه طفل صغير شه شهيد * سيراب از سه شعبهء زهرآشناى اوست
« عشقى » از اين مصيبت عظمى بريد دل * از روزگار و هرچه دگر مدّعاى اوست