راز حقيقت
سرو سيمين بر من بر سر ناز است هنوز * واى بر حال من ! اين قصّه دراز است هنوز
جاى دارد من اگر چاك زنم جامهء خويش * چون مَهام سركش و بيگانهنواز است هنوز
پر پروانه اگر سوخت ، سر شب بگذشت * اين بود شمع كه در سوز و گداز است هنوز
كاش امشب نشود روز كه با ياد رخش * عاشق دلشده را راز و نياز است هنوز
نام عشّاق كجا مىرود از خاطر ما ؟ * در جهان قصّهء محمود و اياز است هنوز
هرچه آمد به جهان ، دير نپاييد و برفت * سوز عشق است كه در پردهء ساز است هنوز
باخبر كى شود از راز حقيقت « عشقى » ؟ * آنكه جان بر لب و دربند مجاز است هنوز
دلسوختگان
وه كه اى سرو من امروز چه نازى دارى ؟ * با خود از عشوهگرى راز و نيازى دارى
سر به گوش تو نهد زلف تو گاهوبىگاه * چشم بد دور ! كه خوش محرم رازى دارى
مىكُشد اين غمم آخر كه تو با آنهمه حسن * خوى عاشقكش بيگانهنوازى دارى
آفتاب لب بامى و هزارت هوس است * عمر كوتاهى و امّيد درازى دارى
اى پرستوى خم اندر خم گيسوى نگار ! * بهر دل بردن ما چنگل بازى دارى
دل اين سوختگان را به نوايى بنواز * اى كه در پنجهء خود پردهء سازى دارى
« عشقيا » غم مخور از سختى و سستى جهان * چون در اين راه نشيبى و فرازى دارى
چارهساز
مرا بهجز تو چو دلدار دلنوازى نيست * به هركه غير تو باشد دگر نيازى نيست
براى من كه خم ابروى تو محراب است * ميان مسجد و ميخانه امتيازى نيست
به هركجا كه تويى مَهرُخان فكنده سرند * چو پيش قامتت اى دوست سرفرازى نيست
اگر ز عشق تو مىسوزم و نمىگويم * ميان اين همه دلداده اهل رازى نيست
اگر كه چارهء درد خود از تو مىخواهم * كنم چه چاره ؟ مرا جز تو چارهسازى نيست