تا تو بودى ، مىشد از آيينه گفت * روزها در سايهء تفسير خفت
تا تو بودى ، باغ سلمان باز بود * دامن صحرا ، ابوذرساز بود
بىتو از ذهن زمين گل دور شد * چشمهء سبز عدالت كور شد
ناله كن حيدر ! لب چاه است اين * شير يزدان ! عصر روباه است اين
بعد تو بايد به حسرت زارزار * خون بگريد بر سر تو ذو الفقار
بعد تو آيينه ، مضمون مىشود * در جگرها حيرتت خون مىشود
نشئهء نور تو در ابر زمان * مىدمد از نام تو رنگينكمان
يا علىّ ! عشق از تو غلغل مىكند * بلبل از هجران تو گل مىكند
اى به شمشير تو قتل نفس دون * كشتهء عشق تو از حيرت فزون
فاتح قلب زمين ، بازوى تو * خيبر تاريخ ، رودرروى تو
از تو هر شب چشم ، حيرانىتر است * قدسيان را ذكر حيدر حيدر است
اف بر آن خامان ! كه بر باطل شدند * از تو اى شمشير « لا » غافل شدند
تو خدايان را به زير آوردهاى * عرش را با خود اسير آوردهاى
نيست ما را از تو تيغى تر شدن * افتخار كشتهء حيدر شدن
يا علىّ ! ما را عطا كن روزگار * كشتهء حيدر شدن با ذو الفقار
بس كن اى سرگشته دل زين پيچوتاب * شير يزدان را مگر بينى به خواب
شير اگر در خواب تو خيزش كند * كوه روحت در عدم ريزش كند
يا علىّ ! ما روبهان بيشهايم * ما ز نام شير در انديشهايم
شير در خواب بشر غرّانتر است * ذو الفقار عشق تو برّانتر است
ما تو را در خواب حيرت ديدهايم * از خيال تو به خون غلطيدهايم
يا علىّ ! عشق تو در خون خفتن است * ما خس و اين وصف دريا گفتن است
گرچه اين دريانوردى با خس است * ذو الفقار ياد تو ما را بس است
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 773
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٧٧٣