يكزبان خواهم به اجمال سجود * تا بگويد با تو تفصيل وجود
اى زبان ! با من مدارا كن دمى * معنىام را لفظآرا كن كمى
من غريبم ، مثل گل در شورهزار * راهىام ، مثل شقايق از بهار
من ز لفظانديشگىها خستهام * از تكلّمپيشگىها خستهام
اين تكلّم سدّ را هم مىشود * مانع مدّ و نگاهم مىشود
اى تكلّم ! دفتر مانى كجاست ؟ * بيشهء گلهاى حيرانى كجاست ؟
اى تكلّم ! باز كن پاى مرا * لفظ ، زخمى كرده معناى مرا
گزيدهاى از مثنوى « زبان زنجره »
باز گرد اى عشق ! فصل آيش است * نور ارزان ، رنگ در افزايش است
اى چراغ دل ! فروغ جان ! بيا * اى هواى تازهء عرفان ! بيا
اى نسيم نهر و كرت و دشت و كشت * در شميمستان آباد بهشت . . .
ما قدمگاه گياهان تريم * زاير آيينهء يكديگريم
روح ما نيلوفر اندوههاست * لانهء ما بيشهها و كوههاست . . .
ما درخت دوستى خواهيم كاشت * ما بهار آشتى خواهيم داشت
اى همه آيينهها ! آهم دهيد * اى همه تصويرها ! را هم دهيد
آى مردم ! عشق آيين من است * تيغهاى تو بر تبر زين من است
من به دامان حرا گل كردهام * اين ندا را گل به گل آوردهام
آى مردم ! باغتان آباد باد ! * بيستونهاتان پر از فرهاد باد !
مىتوان با تيشهاى آزاد شد * وه ! چه شيرين مىشود فرهاد شد
آى مردم ! مرگ در راه شماست * يوسف جانيد و تن چاه شماست
ابتلاى ما بزرگ افتاده است * طالع يوسف به گرگ افتاده است
آى مردم ! نور را باور كنيد * رو به شبنمهاى بالاتر كنيد
حيرتى بندد ، سپس فانى شود * هركه در آيينه نورانى شود