آيتاللّه سيد علينقى امين در تاريخ سبزوارى مىنويسد از جمله اشعارش كه در ديوان برهان ثبت است پيداست كه فاضلى زبردست و توانا و در شعر و شاعرى گرانمايه و شيوا بوده ، اشعارى نغز و غزلياتى پرمعنى سروده است . اين سه مطلع از غزليات اوست :
بر آن سرم كه ازاينپس مطيع رأى تو باشم * ره رضاى تو جويم به مدّعاى تو باشم
حاصل عمر تبه صحبت زهاد كند * مرشدى كو كه به ميخانهام ارشاد كنم
عاقبت بر در ميخانه مكان خواهم كرد * خدمت پير مغان با دلوجان خواهم كرد
مرغ باغ ملكوت
همچو بلبل نبود ديدن هر گل هوسم * ديدن روى تو از هر دو جهانست بسم
مرغ باغ ملكوتم من آزاد ولى * دانهء خال لبت كرده اسير قفسم
ماهى بحر غم عشقم و خو كرده به تو * چون برآرم نفسى بىتو برآيد نفسم
وادى ايمن دل را زدهام آتش عشق * موسيى كو كه شهابى طلبد از قبسم
من كه در مجلس شه جام ملمع زدهام * چه غم از محتسب شهر و چه بيم از عسم
من كه با دلق گدائى بكنم كار شهان * گو غلامان و يساول برد از پيش و پسم
چون خبر از تو بيابم و چه دانم چه كسى * من كه از خود خبرم نيست ندانم چه كسم
جاى بيخودى
به بند زلف تو دل مبتلاى خويشتن است * كه مرغ هرزه بدام از هواى خويشتن است
در اين چمن گل و خار ار قرين يكدگرند * عجب مدار كه هريك بجاى خويشتن است
چو شمع شب همهشب در فناى خويشتنم * چرا كه عين بقا در فناى خويشتن است
بيا به ميكده و ز جام بيخودى مى نوش * كه شيخ صومعه خود مبتلاى خويشتن است
گسيخت بند كفنهاى همدمان و دريغ ! * هنوز خواجه به بند قباى خويشتن است
دلا ز صومعه اسرار جام جم مطلب * كه سرّ جام جم اندر سراى خويشتن است