جز به حيرت « عاشقا » زين باغ داعى گل نكرد * من به گلخن خواندم اين تفسير را معنا شدم
بهار سجدهها
بىحضور دل بهار سجدهها هم گُل نكرد * ناله چون از دل نيامد نغمهاى بلبل نكرد
سر به تعظيمش كنون خم كردهايم ، امّا چه سود * شيشهء خالى اگر شد سرنگون ، قلقل نكرد
در قنوت شوقمان هم « ربّنا » معكوس بود * ذكر مطلع آيهء توحيد هم از « قُل » نكرد
وعده دادى اندكاندك مىپرستان مىرسند * مىپرستى هم نيامد ، گل به جامى مُل نكرد
تاج از دستار بهتر ، اين دو از هم بهترند * بر سر بىمغز جاهل ، عقل كُل كاكُل نكرد
شيخ بر دوش از بزرگى مىكشد بارِ عَبا * چون سبك ديد اين ردا را اعتنا از جُل نكرد
« عاشقا » گر بُلبل طبعم بنالد بعد از اين * گويم اينجا نوبهار آمد ، و ليكن گل نكرد
مكتب عشق
تا فلق روشن شد از خورشيد همّتزاى عشق * شد شفق آيينهدار روح استغناى عشق
عرش عرفان ، عشق و عشقى بر فراز عشقها * بار الها ! اين چه عشقى ، عشق بر بالاى عشق
با شهيد عشق گفتن مىشوم بىخود ز خود * بىخودىهايم گرفته نشأت از ميناى عشق
حلقه زد داغ شقايق در دل امواج خون * جمله گوهر شد خروش موج در درياى عشق
ياد مجنون تا به كى ، ماييم مردان جنون * نيست مجنونى چو ما ، ديوانهء ليلاى عشق
در عبور لحظهها صد كاروان دل مىرود * گام سرخ دل نگر از طور تا سيناى عشق
آه سردم مىشود با ياد محرومان بلند * بسكه محرومان ما غرقند در غوغاى عشق
در كتاب صبح خوانَد درس شوق و عشق را * « عاشقى » آموختم از مكتب گوياى عشق
هرچه انشا كردهام ، تصويرى از الهام اوست * چونكه بر لوح دلم نقشيست از سيماى عشق
گمكرده
من خزان در فروردين گم كردهام * صبح را در واپسين گم كردهام