در اين سراى غمانگيز تا سراى منست * چرا كه بادهبينش به جاى غم نخورم
ز نور ديدهء من در نظر عزيزترى * چو آب ديده بخوارى ميفكن از نظرم
مرا از آتش مى كى شود درون خاموش * شراب مىكشم از دل ز بسكه تشنهترم
ملامت من بىدل عبث مكن ناصح * كمال تجربه در خويش هست آنقدرم
به مهربانى پاك تو سوگند مىخورم اى ماه * شكايت شب هجرت به ديگرى نبرم
ز بحر عشق كنارى نشد پديد مرا * چو موج همره توفان هنوز در سفرم
* * *
كاروان رفته
دل از فراق آن مه ، در آه زار باشد * گل بىرخ نگارم ، در ديده خار باشد
من رند مىگسارم ، در گوشهء خرابات * زاهد بزهد خشكى ، از من كنار باشد
صوفى كه خرقهء خود ، نگذاشت رهن باده * در پيش دُردنوشان ، بىاعتبار باشد
چون از غم جدائى ، از ديده خون نبارد ؟ * آن كز جفاى خوبان ، دل داغدار باشد
گفتم كه امشب آيد ، بخشد مرا تسلى * يا رب مباد از من ، او شرمسار باشد
گلها شكفت ياران ، هنگام عيش و شاديست * آن به كه ميگسارى ، در نوبهار باشد
از كاروان رفته ، اى دل نشان چه جوئى ؟ * در رهگذار آنان ، تنها غبار باشد