از متاع « كيش » بازار تظلّم گشته داغ * شعلهها از اوج منبر مىكند عصيان به لب
بسكه طومار هوس را من سيه پيچيدهام * شوق بگشودن ندارد نامهام آسان به لب
صحبتم در مجلس دريا بهسان قطرهاى * موجى از دادِ سكوتم مىكند توفان به لب
سامرى را مىتوان ديدن اگر موسى نبود * بر صف گوسالهها واعظ كند جولان به لب
بر مزار خويش « عاشق » شمعتان بايد گريست * تا غبار بىكسىها شويدم مژگان به لب
نور ناب
با قلم ، انقلاب خواهم كرد * دفتر دل كتاب خواهم كرد
نام حقّ ، مشعل گذر سازم * صحبت از نور ناب خواهم كرد
پر كشم تا كرانهء خورشيد * رجعتى چون شهاب خواهم كرد
ساز خصم عاجزانه مىنالد * زخمهاش را جواب خواهم كرد
از يمِ خونِ خود وضو سازم * دست و رو را خضاب خواهم كرد
با طلوعى چو طلعت خورشيد * كاخ شب را خراب خواهم كرد
« عاشقى » گر دليل رسواييست * من چنين انتخاب خواهم كرد
محو ديدار
محو ديدار تو تا چشمى به حيرت وا شدم * بستم اينجا چشمها با چشم دل بينا شدم
نقد تصوير دوعالم جلوهء روى تو بود * هركجا آيينهاى ديدم ، تو را جويا شدم
سجدهء تسليم را جستم من از ضعف كمال * از خجالتها نگونسر ، سرنگون از پا شدم
بىخودى هم در خيالم يك جنون آهنگ بود * از فسردن نغمهء حيران اين صحرا شدم
پيكر از عريانىام مهتابپوش جهل شد * « من ز بيداد برادرها ز چَهْ پيدا شدم »
ناله گشتم در نيستان سكوت بوريا * زين شبستان همصدا با نالهء دلها شدم
اوج فقرم در نگاه قانعم ناچيز بود * ذرّه ديدم اين جهان ، يك عالم استغنا شدم
بسكه هيچم ، شرم مىدارم بگويم ما و من * با چنين كيفيتى هرگز نگويم ما شدم