وصف حال تو بگو چون بنويسد « ظاهر » * بانى اين غزلم نرگس جادوى تو بود
ملك ايران
ما به راه مُلك ايران جان به جانان دادهايم * جان شيرين از براى مُلك ايران دادهايم
از غم نامردمان ما خون دلها خوردهايم * آبروها در ره اين عهد و پيمان دادهايم
ريشهء دشمن چنان از بيخ و بن بركندهايم * گرچه با صدها شهيد از خيل خوبان دادهايم
از بلاد دور و نزديك از ديار تُرك و فارس * كودك از جان گذشته همچو مردان دادهايم
دست رد بر سينهء بدخواه اين كشور زديم * شادى از شاهان گرفته دل به رحمان دادهايم
مطربا در مُلك ايران ساز غم ديگر مزن * در ميان اين چمن بلبل فراوان دادهايم
گو به رندان كس نگيرد خرده بر اشعار من * درسها از مكتب خود ما به دوران دادهايم
شعر « ظاهر » بر مذاق خلق آيد سازگار * از بدى بگذشتهايم و درس احسان دادهايم
در تربت حافظ
حافظا امروز سويت جمع مهمان آمده * ميهمان از بهر ديدارت ز تهران آمده
تربت پاكت شده بر چشم ياران توتيا * بر مزارت شاعران هريك شتابان آمده
خيل عشاق آمده از هركجا با قلب پاك * هريكى از گوشهاى از مُلك ايران آمده
در غزل از حُسن مهرويان فراوان گفتهاى * خوبرويان بر سر خاكت فراوان آمده
راز و رمز شعرهايت را نمىدانت كسى * در بيان شعرهايت بسكه ديوان آمده
نسخههايت شد علم در پيش روى شاعران * در تفأل هريكيشان راهجويان آمده
بر زيارتگاه پاكت « ظاهر » آمد سينهچاك * از ديار خويش زينرو او نواخوان آمده
دوستى با كتاب
دوستى بهتر نجويم از كتاب * دوستىها مىكند او با حساب
او بياموزد مرا گفتار نيك * گر خطا گويم كند بر من عتاب