1382 ديوان اشعار خود را بهوسيله انتشارت قوانين چاپ و منتشر كرد .
در سوگ حضرت على عليه السّلام
دلم فسرده شد از سوگ جانگزاى على * شدم قرين نواى خدا خداى على
دگر به مسجد كوفه نمىكند سَجده * دگر به گوش نيايد صداى پاى على
ز خون سَروَر حق گشته خونفشان محراب * كه نيست بانگ مناجات ربناى على
بهار عمر على از چه شد خزان يا رب * كه در ضيافت تو شد به پا عزاى على
زمانه بعد على چون على نخواهد ديد * كسى دگر نَبَرد بهره از صفاى على
صبا ببر ز من امشب سلام سوى على * كه بىقرار دل من كند هواى على
بيار نام على بر زبان كه روز جزا * به حشر تا نشوى دور از لواى على
جهان به عشق على بسته است اى سَروَر * اميد من به خداى است و از وفاى على
به نام پاك على مىخورم به جان سوگند * كه شام تا به سحر سوزم از براى على
قسم به عشق على « ظاهرا » به لب دارى * ز جان و دل همه گوئى كه جان فداى على
حديث عشق
دو چشمم باز در راهست و دلدارى نمىبينم * به هر سو بنگرم غم هست و غمخوارى نمىبينم
نشستم پاى عشقش سالها با چشم اشكآلود * و ليكن از دل سنگش جز آزارى نمىبينم
به گرداب غم افتادم ندارم جز پريشانى * از اين درياى طوفانى جز اسرارى نمىبينم
رسيد ايام عيد و موسم گل ماه فروردين * برفت اسفند و از سرمايش آثارى نمىبينم
شدم بس جان به لب اى دل ز دست نامرادىها * به همراهان چه بد كردم كه دلدارى نمىبينم
به ما بس وعدهها داد و در آخر وعدهها بشكست * دريغا كز ميان مردمان يارى نمىبينم
حديث عشق پايان شد ببندم دفترم « ظاهر » * كه از گلزار مهرويان بر و بارى نمىبينم