خوش مىكُشى به غمزه ، جهانى و نشنوى * آوخ ز كشتهاى كه تو بىباك كشتهاى
در بندگى مگر چه خطا رفته كاينچنين * از عاشقان يكدله بيزار گشتهاى
سررشتهء حيات نمىداد مى ز دست * گر داشتم ز زلف تو در دست رشتهاى
از مهر گلرخان چه تمتّع برى « طلوع » * بگذر از اين هوس مگر از جان گذشتهاى
شومى تقدير
اى تنگدل ز شومى تقدير زشت خويش * تا كى دهد بدست هوس سرنوشت خويش
كِشت تو پايمال و تو بيهوده در تلاش * تا از كدام چشمه دهى آب كشت خويش
دوزخپرست نيست اگر طبعت از چه روى * در دست دوزخى بسپارى بهشت خويش
چون ايمنى تواندت آورد ، در كنار * آنكس كه نيست ايمنش از سرنوشت خويش
رندان بر آب دنان تو بگشوده دست آز * تا رونقى دهند بر اين خاك و خشت خويش
ما را كه بهره غم شد از اين كعبهء اميد * تا ديگران چه بهره برند از كنشت خويش
باشد كه تنگدل نشوى زين سياه دلق * كاين است حاصل عمل و دست زشت خويش
اندوه اين بلندى و پستى مخور « طلوع » * كاينت بود نتيجهء بر داد و هشت خويش