من كه معذور شدم از كنش كار بزرگ * عاقبت بار امانات خدا بارم شد
اى « طلا » رازِ مگو با همهكس فاش مكن * تا نگويند كه از گفتِ تو آزارم شد
رهگشاى مريخ
رهگشا ! بگشا ره مرّيخ را * تازه كن با كار خود تاريخ را
جادهء مريخ را هموار كن * تا زنم گامى بر آن ، پيكار كن !
ما از اين وضع زمين آزردهايم * از فساد آن بسى افسردهايم
آب و خاكش منشأ آلودگى * يا هوايش عامل دلمردگى
مردمانش در چَمِ درماندگى * يا گرفتار غم واماندگى
هاديانش در تب سرخوردگى * اين شده وضع همه از زندگى !
تا چنين گشته زمين از حرص ما * خوش بود مرّيخ و عيش دلگشا
با « طلا » گشتى زدن مرّيخ را * برگ زرّينى شدن تاريخ را
كال
زندهدلان ، زنده به حالند و بس ! * مردهدلان ، گوش به قالند و بس !
غنچهدلانِ متحيّر ز حال ! . . . * كاهل و وامانده و كالند و بس !