« طلا » تا شود مست مهر إله * لبش بر لبِ جام ، مولا عليّست
مدهوش
مُهر مهرت به دلم منقوش است * پند دُردانهء تو در گوش است
جامهء لطف و صفايت همه عمر * بر دلم پاكتر از تنپوش است
ديدگانم ز تماشاى رخت * همچو مىخواره لبت مِىنوش است
در ره سير و سلوك ملكوت * نور انديشهء تو همدوش است
بىقرارم چه كنى از دم خويش * كه جهان از دم تو مدهوش است !
اى « طلا » ى نگران از شب تار * روشنى شو كه زمين خاموش است !
جلوه
مىتراود جلوه از سيماى تو * مىنوازد بغض دل آواى تو
مىبرد تا عالم كرّوبيان * چشم دل را آن قد و بالاى تو
مىپرد مرغ دلم تا عرش تو * با پرى از پرتو زيباى تو
مىشود مست ابد جان و دلم * ز آن مى روحانى ميناى تو
مىكند روشن دلم را هر پگاه * يك نگاه نرگس شهلاى تو
مىكند پيرانه سر را نوجوان ! * آن دم عيسايىِ برناى تو
آتش طور تجلّى گشته است * سينهام از آتش سيناى تو
مىدهد فيض وجود معرفت * بر همه آن رحمت والاى تو
اى خداوند خطاپوش رئوف ! * التجا داده مرا مأواى تو
نردبان قلّهء قاف تو را * پا نهادم يكبهيك با پاى تو
حيرتم افزوده شد در اين سفر * ز آن جلال و جاه بىهمتاى تو
هستىام تا هست باشد ز آن تو * كى بود چيزى « طلا » در پاى تو