از بندبند من چو نى آيد نواى دوست * گر دوست بندبند من از هم جدا كند
اى بس زيان رسيده مرا از فراق او * غافل كسى كه دامن وصلش رها كند
افتد به چنگ باد اگر تار زلف يار * آفاق پر ز نافه و مشك ختا كند
ما را كه سر به خطّ ارادت نهادهايم * دور از درِ عنايت و رحمت چرا كند
عاشق قفا نمىكند از پيش تيغ عشق * دشمن جدا اگر سر او از قفا كند
آمين كند دعاى « طرب » را ملك به عرش * از بهر حفظ جان تو هر شب دعا كند
نامهربان
مژده كه در بزم من ، سر زده جانان رسيد * آمد و از بوى او ، در تن من جان رسيد
درد غم هجر را ، چاره بهجز وصل نيست * وصل ميسّر نشد ، درد به درمان رسيد
دامنم از اشك چشم ، جوى بود تا به ناز * در برم آن سرو ناز ، برزده دامان رسيد
در بر يعقوب پير ، مژده رسيد از بشير * كز طرف مهر ناز ، يوسف كنعان رسيد
مىروم و مىبرم ، حسرت وصلت به خاك * دوست بگو پاك كن ، خانه كه مهمان رسيد
تير تو بر جان من ، نالهء من سوى تو * طالع برگشته بين ! اين نرسيد آن رسيد
بر سر من پا نهاد ، آن مه نامهربان * يا به زمين ز آسمان ، مهر درخشان رسيد
خاطر من شاد شد ، شاد چو در بزم من * دوش به صد گونه ناز ، آن مه تابان رسيد
ز آب دو چشم « طرب » خلق عيان ديدهاند * بر سر نوح نبىّ ، آنچه ز طوفان رسيد