دشمن به حصار اندرتان كرده و غافل * مشغول به خال و خط تركان حصاريد
بردند همه چيز شما را و شما باز * گم كرده شتر را و به دنبال مهاريد
ايمان كه بود نور خدا در دل مؤمن * داديد ز كف نور و روان از پى ناريد
فرمود نبىّ : حبّ وطن هست ز ايمان * آخر وطن خويش چرا دوست نداريد
اين نكته بدانيد كه « من غاب فقد خاب » * از بالش غفلت سر تنبيه برآريد
چون ابر بهارى همه بر خويش بگرييد * زيرا همه بىفايده چون ابر بهاريد
حقّ خير شما خواسته زين مجلس شورى * از چيست شما در طلب عيب و عواريد ؟
دولت شده با ملّت همرأى در اين كار * اين كار بزرگ است ، به بازى مشماريد
زين كار شود ملك و ديار آباد ، الحقّ * همدست شويد ، از پى يارىِ دياريد
فرمود شه و هم علما داده اجازت * از آستين همّت ، دستى به در آيد
تا گوى سعادت برباييد ز ميدان * در معركهء مردى ، پايى بفشاريد
طبع « طرب » اين چامه بدين طرز بيان كرد * معيار بسنجيد ، اگر پاك عياريد
در رثاى حسين عليه السّلام
وقت آن شد كه سخن با دل ديوانه كنم * خويشتن را به جنون شهره و افسانه كنم
وقت آن شد كه كنم مرثيهخوانى حسين * رخنه زين غم به دل عاقل و ديوانه كنم
چونكه بىخانه و كاشانه شدند آل علىّ * كى دگر ميل سوى خانه و كاشانه كنم
بهر پيمانهء آبى كه بنوشند و نبود * خون دل در عوض آب به پيمانه كنم
صدف ديدهام از گريه شود مرجانخيز * چونكه ياد از ستمِ زادهء مرجانه كنم
ياد چون آيدم از گوشهء ويرانهء شام * ناله چون جغد به هر گوشهء ويرانه كنم
بود پروانهء شمع رخ اكبر ، ليلى * گريه بر شمع كنم يا كه به پروانه كنم
گويم از كاكل زنجيرى قاسم سخنى * تا پريشان دل ديوانه و فرزانه كنم
نبود همّت مردانه كسى را چو حسين * جان فداى ره آن همّت مردانه كنم
جان و جانانهء من عشق حسين است « طرب » * جان خود ، من به نثار ره جانانه كنم