ژاله نبود عرق شرم بود بر رخ گل * كه چرا پيش گل روى تو خنديد و شكفت
مردم سوختهدل را نبود خورد و نه خواب * نتوان گفت كه عاشق بود آن ديده كه خفت
چه سراييست خرابات ، كه جبريل امين * آتش از ديده زد و خاك رهش از مژه رُفت
روى دلجوى تو را نازم و ابروى تو را * كه تو طاقى به دل بردن و در خوبى جفت
گوهر وصف لب لعل تو سفتند بسى * هيچكس چون « طرب » اين گوهر ناسفته نسفت
در وطندوستى و حمايت از مشروطيّت و مجلس
اى هموطنان ! ياد وطن هيچ نياريد * اين يار عزيز است ، چرا دوست نداريد
كِشتند بزرگان همه تخم شرف و علم * تخم شرف و علم شما نيز بكاريد
ياران همه رفتند و رسيدند به منزل * وامانده شما بىكس و بىمونس و ياريد
از دورى اين يار گرامى كه ز كف رفت * جا دارد اگر خون عوض اشك بباريد
بدبختىتان بين كه در اين وادى پرخوف * چون اشتر مستيد كه بيرون ز قطاريد
جز نام نكو ، حاصل ايّام نباشد * نام نكوى خويش به دوران بگذاريد
از بهر شما مائدهها چيده و خوانها * قانع پى دريوزه چرا مفلس و زاريد
اين نقش و نگارى كه جهان راست ، نماند * بر لوح بقا ، نام نكويى بنگاريد
دانا نگمارد به غلط دشمن ، بر دوست * بر دوست شما دشمن خود از چه شماريد
اين دين شما طرفه امانت بود از حقّ * زنهار ! امانت برِ خائن مسپاريد
زارى و نزارى شما بىسببى نيست * دور از وطن خويش از آن زار و نزاريد
مستيد بدانسان كه سر از پا نشناسيد * يكدم به خود آييد و سر هوش بخاريد
خود جمله شما نوگل گلزار وجوديد * در چشم خسان از چه سبب خوار چو خاريد
هر صنعت نيكو كه شما را ز خرد بود * بردند و شما غافل از اين بيهدهكاريد
ماران منقّش دلتان برده به نرمى * داديد ز كف گنج و پى نقش و نگاريد
اشرار همه سكنهء احرار گرفتند * آوخ ! كه شما بىخبر از شر شراريد
چون برق گذشتند سوران و در اين دشت * چون گَرد شما مانده ، به دنبال سواريد