ناصح گويد كه صبر ، پيشه كن و عافيت * صحبت عشق و شكيب قصّهء سنگ و سبوس
« صوفى » ديوانه چون لاف محبّت زده است * هرچه رود بر سرش چون تو پسندى نكوست
انگشتنما
من رند خراباتى ، من بىسروپا هستم * در همهمهء اين شهر ، انگشتنما هستم
گه رو به حرم دارم ، با پير مغان يارم * گه ساكن بتخانه ، من در همه جا هستم
من محو عباداتم ، من بندهء عاداتم * من لولى بازارى ، من مرد خدا هستم
با اهل جهان خويشم ، بيگانهء از خويشم * من صوفى درويشم ، من اهل ريا هستم
چون خرقه نمىپوشم ، زنّار نمىبندم * حيرانم و سرگردان ، اينطور چرا هستم ؟
از عشق نمىسوزم ، با عقل نمىسازم * آرام نمىگيرم ، طوفان بلا هستم
اى شاهد جانانه ، جان مىدهم الآنه * چون عهد من اين بوده ، من مرد وفا هستم
اى كولى ميخانه ، تو يار منى يا نه ؟ * در بىسروسامانى ، من مثل شما هستم
از كفر نپرهيزم ، با شرع درآميزم * از ما و توئى دورم ، من اهل صفا هستم
من فاش همىگويم جز عشق نمىجويم * با عشق « اميرم » من بىعشق گدا هستم