شوخ چشم
چه آسان گذشتم ، چه آسان گذشت * مه تير ، چون برج آبان گذشت
گذشت آنكه با ماه بودم تمام * گذشت آنكه يك ماه بىآن گذشت
اگر سخت بود آنچه بىدوست رفت * نه اندر كنار وى آسان گذشت
بسا شب كه افروخت رخساره شمع * ز سوداش ، پروانه از جان گذشت
سحرگاه ، ديديم غوغاى شب * به پروانه و شمع ، يكسان گذشت
به درويش هم رفت آن ماجرا * كه بر كيقباد و مسلمان گذشت
يكى نيست پرسد كه آن شوخچشم * چرا از سر عهد و پيمان گذشت ؟
گرت مهربانى است اكنون بيار * نه وقتى ز سر موج توفان گذشت
دگر نوشدارو ، چه سودى دهد * به سهراب ؟ چون وقت درمان گذشت
ز جان مىتوان « صوفيا » دست شست * چه رازيست ، نتوان ز جانان گذشت ؟
كيستم ؟
كيستم من ؟ عاقلم ، ديوانهام * آشنايم ، دوستم ، بيگانهام
كافرم ، آتشپرستم ، هندويم * بتپرستم پيرو بتخانهام
صوفىام ، زنّاربندم ، زاهدم * ديوم ، افسانم و يا افسانهام ؟
من نمىدانم كه هستم ، چيستم * گنگ خوابآلودهام ديوانهام
روز و شب در سور و ساز و آتشم * بلبلم ؟ مرغ حقم ، پروانهام ؟
آرى آن سرگشته مرغ عاشقم * شد ز خاطر آشيان و لانهام
نه ! مرا غوغا و قيل و قال نيست * عهد من اين نيست يا جانانهام
راضىام از قسمت و تقدير خويش * و آنچه ساقى ريخت در پيمانهام
من همان شمعم كه سوزم بىصدا * آفرين بر همّت مردانهام
من كه غير از اشك و آهى نيستم * پس چه پرسم از كجايم ؟ كيستم