گفتم : چو خاك در قدمش اوفتم ، ولى * چون باد رفت و بر من خاكى نظر نكرد !
كرد آنچه دوست با من دلخسته ، دشمنى * بيگانه هيچگه به كسى آنقدر نكرد
آتش مزن به خرمن هستى عاشقان * شمع اين بنا نهاد و شبى را سحر نكرد
« صوفى » مخوان حديث بر آن دل كه گفتهاند * « بر سنگ خاره » قطره باران اثر نكرد
حدّ كمال
ستمى كاين دل از آن سخت كمان مىبيند * حاصلى هست كه از كشتهء خود مىچيند
هرچه گفتم طمع از خوبرخان هيچ مدار * پند نشيند ، سزايش كه به خون بنشيند
هركه از گوشهء امنيت خاطر بگذشت * بايد از گوشهء آن چشم رضاها بيند
پايبند دل ديوانه شدن بىخرديست * عاقل آنست كه همصحبت بد نگزيند
هنر اوست كه بر حدّ كمالش افزود * آن گلى شاهد باغ است كه عطرآگيند
من اگر محرم يارم چه پريشان گويند ؟ * گوهر ار پاك نباشد ، كه به زر ننشيند
« صوفى » آن آب زلال است كه افراشته و ديو * هركه در او نگرد ، صورت خود مىبيند
آب حيات
ديدم به راه دختركى را كه مىمكيد * لبهاى سرخ همچو عقيق يمانىاش
سيماب سينهاش به تموّج فتاده بود * اندر درون پيرهن ارغوانىاش
گفتم چو آبشار طلا ريخته به دوش * باريك گشته عقل به نازك ميانىاش
زان شيوهها كه نرگس مخمور او نمود * شد فاش پيش خلق غرور جوانىاش
مىشد ز دست اين دل ديوانه گر نبود * در آن گلاب بوى خوش آسمانىاش
گفتم كه اى فرشتهء زيبا چه مىمكى * آيا شود به من بسپارى امانىاش
گفتا بخنده آب حياتست و پربها * امّا « امير » مىدهمت رايگانىاش
از شوق اين تعارف خالى دلم طپيد * اى جان فداى آنهمه لطف زبانىاش