تاج افتخار
فريب عقل نخورديم و رستگار شديم * زديم جامى و يكعمر ، هوشيار شديم
هواى چشمه نكرديم ، همچو اسكندر * چو خضر باديهپيماى كوى يار شديم
يكى نبود ، ز پير مغان سؤال كند * چه باده ريخت كه يك جمع بىقرار شديم
مراد ما ز لب لعل او يكى بوسه است * نگر كه پير ، در آن راه و انتظار شديم
همينكه شحنه ، دو جامى زد و خراب افتاد * به بندهاى سر زلف او دچار شديم
عزيز جمع شدى حال ما نمىپرسى ؟ * كه در فراق تو چون شمع اشكبار شديم
شراب چشم تو ، مستىفزاى ساغر شد * از آن سراست ، شب و روز مىگسار شديم
قرار و صبر ، ميسّر كجا شود ما را ؟ * كه سالهاست من و لاله ، داغدار شديم
مرا بدست نيايد ، چو دامن وصلش * ز بخت كوته خود خوار و شرمسار شديم
نگاه توست كه ديوانه كرده « صوفى » را * ز عشق ، صاحب اين تاج افتخار شديم
قصّهء سنگ و سبو
شعبدهبازى شده است ، كار من و كار دوست * چون بروم هر طرف ، جلوهء رخسار اوست
چشم چو وا مىكنم ، شهر از او ، پرصداست * ديده چو برهم نهم ، سينه پر از هاىوهوست
شعلهء تابان شمع ، آيتى از روى يار * خرمن پروانگان ، حالت من موبهموست
زمزمهء جوى و بيد ، از خم گيسوى او * بين گل سرخ و باد ، از لب او گفتگوست
ز چشم گريان مپرس ، سيل دمادم ز چيست ؟ * عشقش ، آتش زده است ، بر رگ و شريان و پوست