حاجت به بيان نيست آنجا كه عيان است * ز آنكه باخبر از ظاهر و نهان است
آن ولىّ عصر آمد * با رايت نصر آمد
چشم همه روشن * چشم همه روشن
تا شد متولّد ، آن ولىّ سبحان * آن مظهر واجب ، در لباس امكان
شد جهان از اين مولود * رشك جنّت موعود
چشم همه روشن * چشم همه روشن
در مولد آن شه ، ارباب وفا را * فرض است بخوانند ، اشعار « صفا » را
صبح نيمهء شعبان * شد به سر شب هجران
چشم همه روشن * چشم همه روشن
زبان حال زينب كبرى عليه السّلام وقت رفتن به كربلا
اى گل چو تنت غرقه به خون ديدم و رفتم * پروانهصفت گرد تو گرديدم و رفتم
راندند مرا از سر كوى تو ، رقيبان * افسوس لبت سير نبوسيدم و رفتم
با پاى پر از آبله ، ناچيده گل از باغ * دامان دل از كوى تو برچيدم و رفتم
داغت به دل از جور خسان تا به ابد ماند * رفتم ، نه دل از وصل تو ببريدم و رفتم
اين خانهء غارتشده از كينهء اغيار * وين سوخته گلشن به تو بخشيدم و رفتم
ويران شد اگر خانه چه غم ، راه خرابه * از مردم گمرهشده پرسيدم و رفتم
چون خواست كند قافله از دشت بلا كوچ * من چون جرس از هجر تو ناليدم و رفتم
با ياد لب خشك تو از چشمهء چشمم * خون دل ماتمزده نوشيدم و رفتم
چون شاخهء گل بس بدن بىسر و پرخون * جوييدم و بوسيدم و بوييدم و رفتم
آخر به كجا رسم بود كشتن مهمان ؟ * آيين وفا ديدم و سنجيدم و رفتم
سوداى سرت بود مرا بر سر ازاينرو * چشم از بدن پاك تو پوشيدم و رفتم
چون شمعِ رُخت بود « صفا » بخشِ دلِ زار * پروانهصفت گرد تو گرديدم و رفتم