ما گُردِ صحنههاى نبرديم بىگمان * بر سر اگر ز غصّهء تو خاك كردهايم
« صدرا » سرودههاى تو فرياد مىزند * ما خلق زنده خانه بر افلاك كردهايم
هرگاه قصد شعر كردهام ، مرغ انديشه بهسوى آشيانهاى پر كشيده كه سرزمين دلبندم بوده . من شيفتهء اين زادوبومم و در پاسدارىاش جُز شعر چه چيز دارم ؟
تو ژرف واژهء كوهى
تو از بدايت بودن ، همان نشانهء عشقى * حضور بادهء شوقى ، كه در چمانهء عشقى
لبم چه قصّه بگويد ؟ كه دل بهانه نگيرد * تو مرغ خواب و خيالى ، همان فسانهء عشقى
من ار غزل بسرايم ، كجا جواب تو گويد ؟ * تو خود نهايت شعرى ؛ تو خود ترانهء عشقى
كجا زمانه پذيرى ، بمان ، بدانكه نميرى * زمانه در تو بماند كه خود زمانهء عشقى
تو را به گُل چه شباهت ؟ گل هميشه بهارم * تو از تبار بهارى ، پُر از جوانهء عشقى
سبوسبو ، چه صبوحى ؟ زنم به يادِ شكوهت * به مرغ دل همه گويم تو آب و دانهء عشقى
كران ، كران همه دلها به گرد تو به سماعند * نهاد گوهر جانى ، كه در خزانهء عشقى
به وصف تو چه نويسم ؟ به مدح تو چه بگويم ؟ * كه يكّهتاز عبورى ، پى يگانهء عشقى
دلم به ياد وصالت ، شُده سراى بهانه * ندانم از چه نداند تو خود بهانهء عشقى
تو ژرفِ واژهء كوهى ، جدا ز هرچه ستوهى * تويى صلابت ماندن ، تو جاودانهء عشقى
دلم چو چلچله اينك ، هواى كوى تو دارد * بدانكه چلچله داند ، تو آشيانهء عشقى
ز موج حادثه هرگز ، غريق فتنه نگردى * كه دست ساحل امنى ، همان كرانهء عشقى
به غير جام تو « صدرا » لب پياله نبوسد * تو جامِ ناب اميدى ، مى مغانهء عشقى
با احترام به شعر ناصر امامى « فرياد » و محمّد جواد سپاهى « شاهد »
تشريف سخن
آنچه در شعر زمان مانده صداى من و توست * شعر تر گنج خداداد و بهاى من و توست