دست ما سوى ايزدت به دعا * غير او كو حكيم ذوالمننى ؟
زى وطن پاى خويش از چه كشى ؟ * اى كه با پير ما ز يك وطنى
گو كه « صدرا » به مدح تو چه كند ؟ * وصف كردى ز دودهء كهنى
همين دوروزهء هستى ، بلاى هستىِ ماست * در اين دوروزه نيرزد كه قيل و قال كنيم
« محمّد نوعى »
مشرب رندان
به رغم اهل تغافل چه خوش كه حال كنيم * گذر ز پهنهء اين عمر پرملال كنيم
به شوق پاسخ نابى شنيدن از لب عشق * زبان ديدهء خود را پُر از سؤال كنيم
دل گرفتهء خود را به ياد روى بهار * ز عطر دلكش نسرين بر آن روال كنيم
زبان گشوده سُخنچين اگر به غيبت عشق * حريم ميكده عارى ز قيل و قال كنيم
جمال دلكش ساقى ، كمالِ عافيت است * ميان معركه غورى در آن جمال كنيم
رسد به پنجهء خونريز خويش بازِ حريص * سرى اگر ز تغافل به زير بال كنيم
زلال باده بشويد ز دل غبار ملال * بيا كه فكر شراب خوشِ زُلال كنيم
به غير بذر محبّت به كشتگه نبريم * اساس قامتِ افرخته از نهال كنيم
ظهور موكب جانان حقيقتيست بديع * به روز واقعه ، شورى از آن خيال كنيم
اگر ز مشرب رندان تعلّقى نرسد * بگو به طعنه به « صدرا » چگونه حال كنيم
براى سرشك ديدهء ناب زمانه ، دكتر محمّد رضا شفيعى كدكنى . . . بنما چميدنت
چشمى به ره نشانده دلم بهر ديدنت * آه از زمان رفتن و گاهِ رميدنت
چون مىرَمى غزال غزل آشناى من ! * بگذار آن رميدن و بنما چميدنت