صد پنجره به ديده گشودم ز نقش ياد * در انتظار لحظهء خوب دميدنت
چونان تذر و مست نشستى به چشم دل * روشن مباد ديده به گاه پريدنت
گر در غزل به لغزش تكرار مىروم * نبضم كبوترى شده از شوق ديدنت
جانم بخواه و مهر نسيمى به چاره گير * كرده دلم دوباره هواى وزيدنت
در سر نپخته بود دلم چيدنت ز شاخ * پرپر شود كسى كه كُند قصد چيدنت
حسّ مىكنم بهار تنت را چو نسترن * مدهوش آن شميم و مست از خليدنت
با صد دهن غزل به دعايت نشستهام * از من مگير شوق لطيفِ شنيدنت
« صدرا » دلى به كوى محبّت به ره نشاند * بيند مگر طلايهء سبز رسيدنت
گاهى فكر مىكنم آتشكدههاى جاويد سرزمين سالدارمان ، همان آتشى است كه در درون مردم ما شعلهور است . من خودم همواره اين آتش شوق را ، كه لبريز از مهر ايران زمين است ، در دلم داشتهام .
خانه بر افلاك كردهايم
عُمرى وضو ز بادهات اى خاك كردهايم * دل را به پاس حُرمت تو پاك كردهايم
تا خوش به چشم ما بنهى پاى را ، ز شوق * پيرايهاى به جام دل از تاك كردهايم
يك دل كُجا كفاف كند بهر مهر تو ؟ * ما سينه در حمايت تو چاك كردهايم
تاريخ تو حماسهء فريادهاى ماست * مردانه گر صداى تو پژواك كردهايم
رويينتنانه تا كه بمانيم كاوهسان * آرشصفت كمانه چه بىباك كردهايم
پنهان نمىشود به پس ابر مهر ما * چون باخه سر نه در پسِ آن لاك كردهايم
تا بر ستيغ قلّه بمانيم استوار * بالاى خود چو قلّهء چالاك « 1 » كردهايم
هامش
( 1 ) - چالاك : رفيع ، بلند .