بيا به كوچهء رندان ببين كه مُطرب عشق * درون پرده ندارد مگر نواى غزل
شكوه شعر بزرگان ز ياد ما نرود * نبوده گفتهء « صدرا » اگر سزاى غزل
براى مرد فرهنگ و ادب ، لغوى روزگار ما ، دكتر محمّد ذو الرّئاستين . . . خنده به باور زدهايم
ما مى از ميكدهء چشم تو دلبر زدهايم * گر به شوق لب تو ، بوسه بر آن در زدهايم
ز آنكه مستانهترين بادهء اين ميكدهاى * در خيال از لب ميگون تو ساغر زدهايم
تا كه معيار وفا خيره كند چشم رقيب * مرغ بسمل شده بر پاى تو پرپر زدهايم
ما به صحراى جنون رفته و باز آمدهايم * بر سر كوى تو ديريست كه چادر زدهايم
شاهدى بايد و بيند كه به شوق رخ تو * يكتنه بىغم جان پنجه به لشكر زدهايم !
دل دريايى ما از غم هجران تو سوخت * ما بهجز كوى تو ، كى جاى دگر سر زدهايم ؟
تا نشستى به سرير دل ديوانهء ما ! * بر سر عشق و جنون افسر گوهر زدهايم
تازه شد قصّهء ترسا به كُهن نامه عشق * شيخ صنعان شده و خنده به باور زدهايم
تا كه پيرايهء سودابه ز خاطر نرود ! * بىمحابا چو سياووش بر آذر زدهايم
شعر شيرين تو دارد نَسب از حافظ عشق * با تو « صدرا » رقمى تازه به دفتر زدهايم