براى همسرم بانوى بىقرار
هرگز
بدينگونه
نگران و ملتهب
باز نيامده بودى
مثلِ عقابى زخمى
بال ،
مثلِ خشمى پنهان
مُشت ،
مثلِ گوزنى پريشان
پاى مىكوبى .
تلخابهاى درد ،
حنجره را
سنگ مىكند .
پنجره را مىگشايى ،
نگاه مىكنى ،
به رهگذرانى كه
خميده و خاموش
پير مىشوند .