اگر خزان به من آوردى اى بهار هميشه * نهال شعر مرا هم ، شكوفه بار تو كردى
اگرچه باغ ادب را نماند بلبل خندان * در اين ميانه ز غم خود مرا هزار تو كردى
از اين ترانه كه شور است و شهد و بحر لطافت * « صبور » هيچ نداند كه اين قرار تو كردى
پرواز انديشه
انديشهام بهسوى تو پرواز مىكند
از اين فضاى تنگ ،
از اين ديار دستخوش صد هزار رنگ .
* انديشهام بهسوى تو پرواز مىكند
پر مىكشد به شوق ،
بر بالهاى باد ،
در دشتهاى سبز ،
از درّههاى نور ،
از اوج كوهها و فراسوى ابرها ،
از چشمههاى نور ،
مشتاق مىگذرد تا ديار تو ،
آنگه به نيمهشب ،
وقتى كه خواب ناز ،
چشمان مست تو را در ربوده است ،
بر گرد آشيانهء تو مىكند طواف
از بطن تار و پود ،
بىمنّت زبان ،
مىخواند اين سرود :