من دوست دارمت ، من دوست دارمت »
* اى از تبار مهر ،
اى از سلالهء خورشيد دلفروز ،
اى آنكه چون مسيح مرا زنده كرده مِى ،
در اين ديار دور ،
من با گل و گياه ،
من با نسيم و باد ،
من با شراب و شعر ،
من با هرآنچه كه پيرامن من است ،
حتى به گاه خواب
صدها هزار بار با تو سخن گفتهام دريغ !
نشنيدهام جواب .
من دوست دارمت ،
من اين ترانه را كه به زيبايى دعاست ،
چندين هزار بار ،
با ياد دلپذير تو تكرار كردهام ،
تا زندگى كنم .
اشكنامه
آخر گريستى !
به غضب به سينهء چون آينه شكست .
برداشتى ز گنج گهر مُهر مِهر را ،