زلال چشمهء خورشيد كى توان ديدن ؟ * در آن مقام كه سَر خَم بر آستانهء توست
به چنگ زهره نزد نغمههاى عشق و اميد * كه اين سرود به چنگ تو و چغانهء توست
به جويبار رگم ، مهر تو روان چون نور * به ساز هر غزلم ، شور تو ، ترانهء توست
زبان شعلهورم ، در سخن زد آتشها * چو شعر من همه شور تو و بهانهء توست
بهسوى تو ، كه چنان آبشارى از زر ناب * روان به سينهء موّاج و عاج شانهء توست
به موجخيز حوادث شكسته كشتى ما * پناه امن و كريمانه در كرانهء توست
صداى سرخوشى از نغمهء « صبور » رسيد * چو مايهء سخنش شور عاشقانهء توست
چشمهسار
وقتى شراب چشم تو پربار مىشود * هر مست از نگاه تو هشيار مىشود
شورى شكفته در رگ جان مىشود پديد * شعرى نهفته باز پديدار مىشود
اى جوهر بهار و عيار گلاب و گل * بىقدر از صفاى تو مهيار مىشود
رشك لب تو خون به دل لعل مىكند * نرگس ز شرم چشم تو بيمار مىشود
انديشهام ز لعل تو تصوير مىكشد * جام خيال من ز تو سرشار مىشود
اى چشمهسار پاك و گوارا چه معجزى ؟ * كآب حيات پيش لبت خوار مىشود
آنجا كه نور تو ز تجلّى زند دمى * هستى بر آستان تو ايثار مىشود
نقش تو تا بگستردم دامن خيال * جان بىقرار خواهش ديدار مىشود
در وصف تو چو دست به كار سخن رود * هر واژهاى چو لؤلؤ شهوار مىشود
شهد و شكر ز شعر ترت مىچكد « صبور » * چون طبع تو ز عشق غزلبار مىشود
يك سينه سخن
از عمر بسى رفت كه ما هيچ نديديم * افسوس كه اين راه به بيهوده بريديم
از شت كماندار قضا ، با همه تدبير * چون تير خطا ، از كف فرزانه رهيديم
تا آنكه يكى فهم كند درد دل تو * يكعمر بدين سوى ، بدان سوى دويديم