در جستوجوى اهل دلى هرچه كه گشتيم * آخر به همان جاى كه بوديم رسيديم
عشقى نه ، كه در آرزويش دل بتپد گرم * آهى نه ، كه با مايهء تأثير كشيديم
هرگز به دل سرد ، يكى شعلهء نيفروخت * هرچند در اين كورهء افسرده دميديم
يك سينه سخن بر دل خاموش نشانديم * يك ناله به كام دل غمگين نكشيديم
داديم جوانى و گرفتيم غم و درد * اين بود متاعى كه چنين نقد خريديم
چون لاله به خون در دل اين بزم نشستيم * با داغ جگرسوز در اين دشت دميديم
عطريست پراكنده ز سوز سخن ما * چون غنچه ز دلتنگى خود جامه دريديم
درديم ، سراپاى « صبور » از روش چرخ * اشكيم ، كه از ديدهء تقدير چكيديم
سخن
سخن به روشنى آب مىتوان گفتن * به نشئههاى مى ناب مىتوان گفتن
به ذرّه ذرّهء هر واژه ، مىتوان بودن * حديث سوز و تبوتاب مىتوان گفتن
به جرعه جرعهء هر بيت نغز سكرآور * سخن ز وصل تو در خواب مىتوان گفتن
به سوز اشك سخنگو ، ز حال بندهء زار * به بند خدمت ارباب مىتوان گفتن
نسيم موى تو احساس مىتوان كردن * لب تو غنچهء شاداب مىتوان گفتن
سخن ز گرمى آغوش تو به پيك نسيم * به گوش مخمل مهتاب مىتوان گفتن
به قطره قطرهء هر اشك پرده در امشب * « صبور » اختر شبتاب مىتوان گفتن
بهار هميشه
مرا به شيوهء چشمى ، خراب و زار تو كردى * رواست زار بگريم ، مرا نزار تو كردى
هزار آينه در پيشگاه روى تو بستم * هزار آينه را ، منزل غبار تو كردى
به خلوت تو نشستم ، ز هرچه بود گسستم * مرا به هيچ گرفتى ، فكندهسار تو كردى
من آنچه رسم محبّت نثار راه تو كردم * هرآنچه شيوهء غفلت بر اين نثار تو كردى
بهار بودم و گلبار و مست شور و طراوت * بهار ناز دريغا ! خزان بهار تو كردى