مست زر و مال
دل غافل و جان محتضر و ديده به خواب است * خوش مىروى اى عمر بگو اين چه شتاب است ؟
دست از حركت خسته و ، پا مانده ز رفتار * گر يار به دادم نرسد ، كار خراب است
اى غرقهء درياى تنعّم ! تو چه دانى ؟ * كز بهر تو هر شب جگر مرغ كباب است
بايد ادب آموخت ، ز ابناء محبّت * گر تشنهء آبى ! مرو آنجا كه سراب است
بىهوشى مطلق بود از مست زر و مال * گهگاه به هوش آيد ، گر مست شراب است
دانى كه ؟ معذّب بود اندر همه آفاق * آن است كه از خوى بد خود به عذاب است
هر نغمه به گوش دل من از خوش و ناخوش * جز زمزمهء مهر و وفا ، بانگ رباب است
يوسف معرفت
اى دل هرزهگرد ! آه از تو * به كجا آورم پناه از تو ؟
به كه گويم كه در سراسر عمر * روزگارم بود سياه از تو
اينچنين بوده است تا بودهست * امتثال از من ، اشتباه از تو
در هواى هوس پريدنها * بود از من ، ولى گناه از تو
چهبسا در ظلام بىخبرى * افتم از ره به يك نگاه از تو
خوارى و خفّت و حقارت و جهل * همه جا ، رويد اين گياه از تو
لاجرم در محاكم انصاف * شوم امروز دادخواه از تو
« صانعى » هوش دار ! تا نرود * يوسف معرفت به چاه از تو
آلت دَست بيگانگان « 1 »
دانى اى ملّت ! چرا سرگشته و حيران شدى ؟ * گر بجويى علّتش ، گويم كه بىايمان شدى
خصم دستور پيمبر ، منكر قرآن شدى
هامش
( 1 ) - اين منظومه گويا بين سالهاى 1325 و 1326 سروده شده است .