غرور
گرچه خسران گنه بر هيچكس مقدور نيست * بازهم ترك گنه از اين بشر مقدور نيست
آدمى طاعت براى رستگارى مىكند * حقّپرستى لاجرم از خودپرستى دور نيست
اين همه شبزندهدارى و عبادت بهر چيست ؟ * گر براى وصل غلمان و بهشت و حور نيست ؟
چلچراغ ار نيست ، بارى ، شعلهء ناچيز هست * در خرابآباد گيتى ، خانهاى بىنور نيست
دور كن از خود غم دوران ! كه بر اندام بخت * هر لباسى بنگرى بىوصلهء ناجور نيست
از ستمكش هست حرمان ، از ستمگر بيشتر * مىتواند ديد آن را ديدهاى گر كور نيست
از غرور است اينكه در چشم تو آيد عيب ما * گر هزاران عيب دارد « صانعى » مغرور نيست
بستى باب مهر
به لب آمدهست جانم ، ز تو رأفتى نديده * ز لبت چه بهره بردم ، من جان به لب رسيده
به غمت چه چاره سازم ؟ بهجز آنكه جان ببازم * تو و آن جفاى دايم ، من و اين دل رميده
تو كه باب مهر بستى ، دل مضطرم شكستى * چه كنم ؟ كه باز هستى ، به دل به خون تپيده
ز من اى صنم چه ديدى ؟ كه ز قهر دل بريدى * به فلاكتم كشيدى ، نفسى نيارميده
به محبّتت نباشد ، دگرم اميدوارى * نه تو ترك جور گويى ، نه منم بر اين عقيده
متحيّرم كه چون شد ؟ كه دل از كفم برون شد * چه كند دلى كز اوّل ، غم عشق برگزيده ؟
چو مراد خود نيابم ، همهشب در اضطرابم * كه چسان رسم به وصلت ، منِ بار غم كشيده
دم آخر است جانا ! بنواز « صانعى » را * مپسند تا بميرد ، گل آرزو نچيده
شرار عشق
از دل شرار عشق تو بيرون نمىرود * ماتم ، كه ز آن اثر به دلت چون نمىرود
از سينهء پرآتش ما خيل آه سرد * شب نيست كز غم تو به گردون نمىرود
غولان و بىهُشان همه در شهر ساكناند * مجنون ، عبث ز شهر به هامون نمىرود
ما در جهان به خاطر آلام آمديم * گندم ز بهر كشت به طاحون نمىرود