انسجام و مضمون در حدّ خوبى قرار دارد .
صانعى سرانجام در پنجم شهريورماه سال 1365 ، در يكصدسالگى ، چشم از جهان فروبست و در مزار دشتافروز زادگاهش به خاك سپرده شد .
طاير بىبالوپر
ز كارگاه فلك خير و شرّ نمىآيد * رفاه و محنت و سود و ضرر نمىآيد
چراغ خويش تو روشن نگاه دار به كار * ز روشنان فلك كار برنمىآيد
به حادثات جهان پشتكار بايد و صبر * جز اين ز ما و تو كار دگر نمىآيد
ز دست بىهنران است در جهان بر پاى * فجايعى كه ز اهل هنر نمىآيد
به غير دانش و تقوا به زعم فهم و دها * به پيش تير حوادث سپر نمىآيد
پَر ار بريخت به كنج قفس ، ببايد ساخت * سفر ز طاير بىبالوپر نمىآيد
براى شاه و گدا عاقبت سرآيد عمر * طبيعت است كه عمرش به سر نمىآيد
چنان ز خواب گران گشته « صانعى » بيدار * كه در زمانه به خواب بشر نمىآيد
عقل و هنر
از روى يار پرده به يكسو نمىرود * هر حقّهاى كه مىزنم ، از رو نمىرود
بر گوشهء لبش بنگر خال هندويش * هندو كه گفته است به مينو نمىرود ؟
از آن زمان كه يار ز پهلوى خويش راند * ما را غم زمانه ز پهلو نمىرود
با هركه مىرود به سر امروز امر من * جاى تأسّف است كه با او نمىرود
مقدور من نگشت كه دل از تو بركنم * آب من و تو گرچه به يك جو نمىرود
عقل و هنر بيار ! كه بسيار كارهاست * كز پيش كس به قوّت بازو نمىرود
بسيار مال مىرود از دست مالخواه * سود هنر ز دست هنرجو نمىرود
ديوانگان روند به بيراهه ، « صانعى » * رهجوىِ باخرد به دگر سو نمىرود