از جهالت اجنبى را تابع فرمان شدى * از همه بدتر كه از اسلام روگردان شدى
در حقيقت هرچه در دنيا نبايست ، آن شدى * دين و ايمانت به راه كفر و شرّ از دست رفت
نخل دين بىآب غيرت شد ، ثمر از دست رفت * پاى در قيد جهالت ماند و سر از دست رفت
هرچه حاصل شد ز ايمان ، بيشتر از دست رفت * عزّت و مجد و شرف اى بىخبر از دست رفت
ز آنكه در دين سست گشتى ، ابله و نادان شدى * ديدهء دل را ز ديدار حقيقت دوختى
هر خرافاتى كه بود ، از ابلهان آموختى * رنج و محنت ، ذلّ و خوارى بهر خود اندوختى
خويش را در آتش بغض و عداوت سوختى * يوسف دين را به اخوان حسد بفروختى
غافل از احوال پير خستهء كنعان شدى * آخر اى ملت بگو اين ذلّ و خوارى تا به كى ؟
با وطن ، با عقل و دين ، ناسازگارى تا به كى ؟ * با اجانب در هلاك خويش يارى تا به كى ؟
در قبال خائنين اين بردبارى تا به كى ؟ * تا به چند اين بىثباتى ، بىقرارى تا به كى ؟
تا به كى بازيچهء پندار بدنامان شدى * پاى بر ايمان زدى ، دست از وفا برداشتى
مهر و آيين وفادارى ز كف بگذاشتى
سخنوران نامى معاصر ايران ( فارسي ) — صفحة 524
مساهمون: سيد محمد باقر برقعى
ص٥٢٤