بازار دهر گرچه ز مكر و دغل پُر است * زين رسته اهل عاطفه مغبون نمىرود
مجنون خبر نداشت كه ليلاى روزگار * از بهر او ز مرحله بيرون نمىرود
شكّ نيست كز جهان غم و رنج تو « صانعى » * يك روز مىرود ، اگر اكنون نمىرود
مظهر اميد
ار جان اسير طرّهء جانانه شد دلم * ياران حذر كنيد ! كه ديوانه شد دلم
دل بود روزگارى و يك شهر آشنا * روى تو ديد و با همه بيگانه شد دلم
پروا نكرد از اينكه بسوزد در اشتياق * بر گِردِ شمع روى تو ، پروانه شد دلم
چون بر خلاف ساير دلها خراب بود * شرمندهام از اينكه تو را خانه شد دلم
اينك دل رميده بههرحال جاى توست * جاى تأسّف است كه ويرانه شد دلم
بىگلِستان روى تو ، اى مظهر اميد ! * در هيچ گلستانِ دگر وانشد دلم
گر بوسه از تو خواست به جان « صانعى » بجاست * در ارتكاب خواهش بىجا نشد دلم
آرزوى بىجا
تفويض كار خود به قضا و قدر مكن * عمر عزيز را به بطالت هدر مكن
از آب فضل گلبن هستى ثمر دهد * فضلى گزين و هستى خود بىثمر مكن
بالاترين مقام بشر ، آدميّت است * از بهر دست يافتنش خير و شرّ مكن
بينى اگر به كام ، خراب است روزگار * عريان بگرد و ثوب خريّت به بر مكن
بگذار تا تو را به پسندند ديگران * خود كار ناپسند در اين بوم و بر مكن
مىكوش ! آنقدر كه نباشى نيازمند * در دهر آرزوى از اين بيشتر مكن
پيش كسان ز وضع بد خود سخن مگوى * اوضاع ناملايم خود را بتر مكن
كسب مقام با زد و بند و فريب و مكر * هرچند اين زمان هنر است اين هنر مكن
از كارهاى منكر و رفتار نابجا * اى « صانعى » بس است خدا را دگر مكن