نگاهى نمىخواهد اين روزها * مرا يك غزل آبشارى كند ؟
نسيمى كه آمد از آنسوى دشت * نمىخواست ما را بهارى كند
نمىخواست ابرى كه تاريك بود * كوير مرا آبيارى كند
كه مرداب بودم زلالى نخواست * مرا سمت درياچه جارى كند
شبيه تو در عمق گردابها * نديدم كسى پايدارى كند
تو مىخواهى از من كه شاعر شوم * دلم بازهم بىقرارى كند
تو مىخواهى از من كه شاعر شوى * اگر بخت هم با تو يارى كند . . .
بنبست
تو را هروقت مثل كودكى سرمست مىبينم * جهانم را شبيه كوچهاى بنبست مىبينم
جهانم را همين پسكوچههاى سرد غمگين را * به طرح چشمهاى روشنت پابست مىبينم
تو با درياچهها ، با رودها ، با كهكشانها نسبتى دارى * زلالى را كه در عمق نگاهت هست مىبينم
غمى در ژرفنايت بود دريا هم نمىفهميد * تو را در عمق باورهاى دور از دست مىبينم
ولى با اينكه آغازى برايم در خيال شهر * تو را در انتهاى كوچهاى بنبست مىبينم
به بىقرارى شبهاى على عليه السّلام تحيّر
دنيا ادامه دارد اگر از وجود توست * اصلا حيات بسته به بود و نبود توست
درياچه نيز با همهء بىقرارىاش * يك قطره از تمامى زخم كبود توست