چون خيالم بِشَوَد راهِ نجات * گويَد از كُنجِ قَفَس قلبِ « حيات »
زندهء عشقم و « شيرين » هستم * قُطب و سَردارِ مَجانين هستم
« مسيح عشق »
شبِ سياهِ چشمِ تو ، بُوَد چراغِ چشمِ من * بيا بهار را ببين ميانِ باغِ چشمِ من
به هر طرف گُذر كُنى ، به هركسى نظر كُنى * ولى نگيرى از وفا ، چرا سُراغِ چشمِ من
* * *
به شهرِ پاكِ عشقِ من سفر نمىكُنى چرا * به بَزمِ شعرِ من شبى سَحَر نمىكُنى چرا
من از تَبارِ چشمهام ، زُلال و پاك و باصفا * به اشكهاى چشمِ من ، نظر نمىكُنى چرا
* * *
اگرچه از تو دور من ، فتادهام در اين قفس * ولى خيالِ تو مرا رها نكرده يكنَفس
دلِ شكستهء مرا مَخواه از اين شكستهتر * سكوتِ عاشقانهام شِنو به دادِ من بِرَس
* * *
« مسيح عشق »
سُرودِ عاشقانهام ، نيايِش شبانه شد * تمامِ شعرهاى من سُرودِ عاشقانه شد
يَخِ وجودم آب شد چو آمدى بهارِ من * درختِ خُشكِ هستيَم زِ تو پُر از جوانه شد
تو در خيال آمدى قَرارِ من به هم زَدى * زِ شعرِ تَر گُلاب بَر شرارههاى غم زدى
مَسيحِ عشق بودى و خُداىِ مُلكِ دل شدى * حياتِ عاشقانهء « حيات » را رَقَم زدى
« همنفس با عشق »
اى خداوندِ جهان و جانِ من * عشق من يعنى همه ايمانِ من
عشقِ من اليافِ تار و پودِ من * عشق من مفهومِ نغز بودِ من
عشقِ من سَرشار از شور و صفا * همچو اقيانوسى از مهر و وَفا