باوَرم هرگز نمىآيَد من و مهتاب و عشق * آنچه را ديدم سَرابى در خيال و خواب بود
آرى اين عشقى كه بخشَد جانِ « شيرين » را حيات * خالق و جانمايهء اين شعرِ نَغز و ناب بود
« از دلتنگى تا سَرمستى »
من به تنهايىِ خود خو كردم * خسته از خَلق به خود رو كردم
از حسادت بَرى و بيزارم * مىدهد رنگ و ريا آزارم
بِه بَد و خوب نمىانديشم * غَرق در عشق و خيالِ خويشم
شامِ يَلدا بِشَوَد منزِل من * از كسى مِهر نَخواهد دلِ من
مِنَّتآلود نَخواهم دلوجان * شَرف درد بِه از اين درمان
مِهرِ مَسموم به زَهْرِ منَّت * شوكرانيست به جامِ ذِلّت
هركه لُطفش اثر از منَّت داشت * نامِ او را نَتوان يار گذاشت
يار آن است كه همدِل باشد * دادرَس در غم و مشكل باشد
نَفَسَش بوىِ حمايت بِدَهد * جانِ خود را به رضايت بدهد
وَرنَه هنگامِ غَزَلخوانيها * گاهِ آواز و دُرافشانيها
همه باشند زِ جان يارِ دلم * همه هستند خَريدارِ دلم
نيستم طالبِ اين يارىها * اينچنين همدم و غَمخواريها
به گُلِ عاطفه مىانديشم * مىكشد عشق بِسوىِ خويشم
مىگُريزَم بَرِ همخانهء دل * مَردِ رؤيايى و افسانهء دل
آنكه سازَندهء دنياىِ من است * مونِسِ اين دلِ تنهاىِ من است
آنكه باشد همه جا هَمدمِ من * گاهِ شادى و به وَقتِ غمِ من
حاصلِ گُلشَنِ افكارِ من است * شور و شيرينىِ اشعارِ من است
بَعد از اين باز چُنان بُگذشته * سَر كُنم با دلِ خونين گشته
پَر كشَم تا بَرِ شهبازِ خيال * تا نباشَم بَرِ كس همچو وَبال
رَستن از غير شَود پيشهء من * عشق مىمانَد و انديشهء من