شكستهدلى
اى عزيزان ! من دلم بشكسته است * جانم از اندوه هجران خسته است
بسكه آه و حسرت دل خوردهام * نالهها در سينهام بشكسته است
از گذشت روزگار تلخ سير * گرد غم بر چهرهام بنشسته است
از جفاى دلبران افسردهام * اشك هم در چشم من يخ بسته است !
بىوفايىهاى آن آيينهرو * رشتهء پيوند ما بگسسته است
هركسى را دل به محبوبى خوش است * من دلم در زلف او پيوسته است
غير نام و ياد او هر واژهاى * از بلنداى خيالم جسته است
ذوق و شوق وصل ، جانم سوخته است * بال پروازم دريغا بسته است
نام « شيدا » اين زمان در شهر شعر * بر چكاد سبز هر گلدسته است
چند گويم كه . . .
چند گويم كه به غير از تو مرا يارى نيست ؟ * دلبرى نيست ، دلارامى و دلدارى نيست ؟
چند گويم كه بهجز چشمهء جوشان غمت * عشق يا مهر كسى در دل من جارى نيست ؟
خود نخواندى كه در اين باغ غزلها هرگز * غير وصف گل رخسار تو گفتارى نيست ؟
به خدايى كه ميان من و تو عشق نهاد * كار من در شب هجران تو جز زارى نيست
بىرخت در نظرم روضهء رضوان قفس است * با حضور تو مرا با دوجهان كارى نيست
عطر گيسوى تو اينگونه كه مستىبخش است * به يقين در گذر كوى تو هشيارى نيست
« من چه در پاى تو ريزم كه پسند تو بود ؟ « 1 » * سر و جان در قدم پاك تو مقدارى نيست
با دل نازك « شيدا » به مدارا بنشين * داغدار است و در او تاب دلآزارى نيست
هامش
( 1 ) - مصرعى از سعدى .