مثل آب و بهار و آيينه * دلم از عشق باصفا شده است
سينهام در تلاطم پرواز * در ازل از بدن جدا شده است
بشنويد اى تمام سادهدلان : * دل من عاشق شما شده است
مىدهم جان به هركدام شما * همتم گرچه بىوفا شده است
مدارا
واژهء آيينه را چشم تو معنا مىكند * صبح با نام نگاهت ديده را وا مىكند
مرهم آشفتگى را هر پريشان خاطرى * در پريشانخانهء زلف تو پيدا مىكند
با كه گويم اى عطش ، اى سوز خشك اشتياق * كاين غريبِ آشنا هر شب چه با ما مىكند ؟
من نمىدانم دلم در ناشكيبىهاى هجر * تا به كى با بىقراريها مدارا مىكند ؟
ماندهام در حيرتستان سؤالى بىجواب : * كاين هجوم شوق را چشمت چه معنا مىكند ؟
خاطرات سبز تو يكيك به باغ خاطرم * لالههاى درد را هردم شكوفا مىكند
كاشكى آيينه بودم آنكه با شوقى سپيد * صبح سيماى ترا در خود تماشا مىكند
من تو را ، بستان بهاران را ، سحر خورشيد را . . . * هركسى معشوقهء خود را تمنا مىكند
آه دمادم
عاشقم ، غصّه و ماتم دارم * به بلنداى زمان غم دارم
دلم از حسرت بسيار پر است * يك جهان شكوه فراهم دارم
چه غمى تلختر از اينكه تو را * از ميان همگان كم دارم ؟
بىتو با غصّه هماغوش شدم * سيلى از بارش شبنم دارم
هيچكس حرف دلم گوش نكرد * شكوهها از همه عالم دارم
زندگى ساز غمآلودى بود * كه از او آه دمادم دارم
دل من آيينهء اسرار است * جامى از ما تَرَك جم دارم
رشك شمشاد ! كجايت جويم ؟ * قامت از بار غمت خم دارم