افق روشن فردا
روى زيباى تو و اين دل شيدايى ما * خوش مهيّا شده انگيزهء رسوايى ما
غنچهء عشق ميان دو نگاه من و توست * كاش آغاز شود فصل شكوفايى ما
ديده بر ديده و لبخند نثار لبخند * وه چه زيبا شده اين حال تماشايى ما !
همچو افسانهء شيرين زليخا ، با عشق * پر زده در همه جا عشق اهورايى ما
دادهام دست به دست تو و دستان بهار * به اميدى كه برويد گل رؤيايى ما
صبح در پشت افق چشمبهراه من و توست * همتى ، تا به سر آيد شب تنهايى ما
باز كن پنجرهء بستهء خوشبختى را * تا ببينيم افق روشن فردايى ما
دست لطفى به سرم بركش اى مايهء ناز ! * ز آنكه وامانده به گل پاى شكيبايى ما
هنگامهء مستور
گل كاشت به صحراى دلم ، شور تو اى عشق * شد آينهباران ، دلم از نور تو اى عشق
روييد به يكباره دو صد باغ ، گلِ شوق * در غمكدهء جان من از سور تو اى عشق
ظلمتكدهاى بيش نبود اين دل و اكنون * گلخانهء خورشيد شد از نور تو اى عشق
من خاكنشين بودم از اين پيش و ازاينپس * همخانهء افلاكى منصور تو اى عشق
درياى دل آشفتهء طوفان بلا شد * از غلغل هنگامهء مستور تو اى عشق
در خواب عدم خفته ، هم كون و مكان بود * بيدار شد از نغمهء پرشور تو اى عشق
آن گنج نهان ، فاطر كُل ، عاشق اوّل * خلّاق جهان گشت به منظور تو اى عشق
برگشت
دوست دارم به خودم برگردم * تا همان آدم اوّل گردم
ساده و پاك و صميمى باشم * از همان خاك كه او پروردم
آه ! آيينهء من زنگارى است * با چه دستى بزدايم گردم ؟
روح سيمانى من زندانى است * بىهويّت شدهام ، دل سردم