الا يا ايّها السّاقى
الا يا ايّها السّاقى كه از كف بردهاى دلها * بده جامى كه دل افتاده در گرداب مشكلها
بيا با جرعهاى تا عالم عيناليقينم بر * كه با مستى فروشويم ز سر سوداى باطلها
به دل تخم محبّت كاشتم امّا ندانستم * كه غير از بار محنت برنمىآيد ز حاصلها
نه شرط مهرورزى بود و نه آيين دلدارى * كه سرگردان شوند عشّاق منزلها به منزلها
حديث شوق مشتاقان چنان پرماجرا باشد * كه دورانهاى پىدرپى بيارايند محفلها
اميد وصل اگر دارى مخور از سرزنشها غم * كه عاشق را نباشد باكى از طعنات عاقلها
ز آمال بريده سر كه شد در سينهها پرپر * چه رنگين گشته اين بستر ، « چه خون افتاده در دلها »
گل از ناپايداريهاى دنيا خندهها دارد * ببين بلبل چه مىگويد : « چه نادانند غافلها » !
به روح بلند استاد محمد حسين مرتب : پايبندى
شب گذشت و من به ياد ژاله بيدارم هنوز * همچنان در حسرت آن ماه رخسارم هنوز
داغ تنهايى سراپاى وجودم را گداخت * خسته از بار فراقم ، زار و بيمارم هنوز
نااميدى مثل ابرى بر وجودم خيمه زد * در طواف ماه رويش عالمى دارم هنوز
غنچهء افسردگى در چهرهام گل كرده است * مانده در محنتسراى غم گرفتارم هنوز