يا ربّ ! برسان مژدهء نابودى خصم * كز شادى آن ، چهرهء غمگين شكفد
قصّهء شكفتن
تا توان رفتن هست ، بىبهانه بايد رفت * تا وراىِ آفاقِ بىنشانه بايد رفت
در كمركشِ گيتى ، اى دل از چه واماندى ؟ * قلّههاى هستى را ، دانهدانه بايد رفت
عمر كوته گل را ، فرصتِ غنودن نيست * از هدايتِ دانه تا جوانه بايد رفت
مرغ بىپناه دل ، تا فراغتى جويد * كو به كو ، به دنبالِ آشيانه بايد رفت
« ارجعى الى ربّك » مىزند صلايى خوش * گوشِ دل بر آواىِ اين ترانه بايد رفت
قصّهء شكفتن را ، از زبان گل بشنو * در ميان موج خون ، شادمانه بايد رفت
شهسوارِ اين ميدان ، شير كربلا آمد * همّتى ! كه در راهش ، عاشقانه بايد رفت
مأمن ولاى او ، خانهء اميد ما * شامگاهِ نوميدى ، سوى خانه بايد رفت
آستانهء پاكش ، قبلهگاه دلها شد * پابهپاىِ دل تا آن آستانه بايد رفت
مركب سفر زين كن ، تا ديار او ، « شيدا » * شوق رفتنت چون هست ، پس چرا نه ؟ بايد رفت
آيههاى آفتابى
بيزار بيزارم من از تاريك شبها * تاريك شبهايى كه با خورشيد قهرند
در باغها معناى رويش را چه دانند * افسردهحالانى كه با امّيد قهرند
*
پروانهام ، شيداى نور و عاشق شمع * با روشنايى الفتى ديرينه دارم
شب نيستم با تيرگى دمساز باشم * روزم كه پيشاپيشِ خود آينه دارم
*
در فصل پاييز دلم باغ بهار است * با جانِ جاويد جهان پيوند دارم
در شامگاهان ، آسمان بامدادم * روى لبانم يك افق لبخند دارم
*