« اعدى عدوك نفسك الّتى بين جنبيك » من كىام ؟
در تن خويش يكى نادره دشمن دارم * واى از اين دشمن پتياره كه در تن دارم !
بيژن چاه تنم ، در بُن اين دخمهء هول * بخت بيژن نه ، ولى محنت بيژن دارم
نه منيژه كمرى بسته به تيمار دلم * نه خبر از كرم و لطف تهمتن دارم
يا ربّ ! از حال دل غمزدهام آگاهى * كى بسى شكوه از اين دشمن پرفنّ دارم
من كىام ؟ طرفه سؤاليست كه در پاسخ آن * سعى بسيار - چه بيهوده و ليكن - دارم
مُردم از غصّهء اين مشكل و معلوم نشد * در خود اين جملهء اضداد چرا من دارم ؟
گلخنم گاهى و منفورتر از گلخن هم * گلشنم گاهى و شادابى گلشن دارم
گه دلِ نازك پروانه ، گهى نرمى شمع * گاه دلسنگى و سرسختى آهن دارم
گاه چون خضر ، دليلِ رهِ گمراهانم * گاه ، خود غول بيابانى و رهزن دارم
مىچكد آب بلاغت ز كلامم ، گاهى * گاه هم ، گنگى صد كودن الكن دارم
گاه پرشور و حرارت چو دلِ مردادم * گاه افسردگى و سردى بهمن دارم
لحظهاى طينت پاكيزهدلان ملكوت * لحظهاى سيرت ابناى هريمن دارم
گاه چون بزم نشاطم ، همه شور و شادى * گاه چون مرگم و يكپارچه شيون دارم
يكزمان روح لطيفم ، خبرم اصلا نيست * كه بشر هستم و خواب و خور و مردن دارم
لحظهاى بعد كه در قالب تن جان گيرم * باورم نيست كه هرگز دل روشن دارم
همه شرمنده از آنم كه به بازار عمل * پيشهء كافر كالاى برهمن دارم
تكيه بر توشهء خود هيچ ندارم « شيدا » * چشم بر مائدهء رحمت ذو المنّ دارم
شعر حافظ
بهارِ عالمآرا ، شعر حافظ زير لب دارد * صبا در جشن گلها شعر حافظ زير لب دارد
زمان خندهء گل ، گريهء ابرِ پريشان بين * به وقت مويه ، گويا شعر حافظ زير لب دارد
چه مىدانم ؟ خدايا با زبان خويش بلبل هم * به روى شاخه آيا شعر حافظ زير لب دارد ؟