در آن درگه كه خورشيد و قمر آينهگردانند * تفأّل را مسيحا شعر حافظ زير لب دارد
هنوز آن دلرباى شوخِ شيرينكارِ شهرآشوب * به گلگشتِ مصلّا شعر حافظ زير لب دارد
سيهچشمانِ كشميرى و تركانِ سمرقندى * نه تنها ، بلكه دنيا ، شعر حافظ زير لب دارد
صراحت هركجا آتش زند در خرمن سالوس * به جاى مشعل آنجا ، شعر حافظ زير لب دارد
در اين حكمتسرا تا مشعل دانش فروزان است * كنارش پيرِ تقوا شعر حافظ زير لب دارد
كلام دلنشينِ رهبرِ آزادگان بشنو * مگر او نيز با ما شعر حافظ زير لب دارد
كليدِ گنج مقصودش ، نيايش هست و آهِ شب * سحرخيزى كه شيوا شعر حافظ زير لب دارد
اگر با فالِ حافظ زندگى مىكرد ديروزى * چو بلبل ، نسلِ فردا شعر حافظ زير لب دارد
عروسِ خلوت انس و انيس دل بود « شيدا » * زبان فارسى تا شعر حافظ زير لب دارد
باغباندار خشكم
بىنصيب از وصل يارم ، نامراد روزگارم * اى پناه بىپناهان ! جز تو امّيدى ندارم
باغبانان ميوه چيناند از براى رهگذاران * « باغباندار خشكم » من خجل از رهگذرم
حاصل عمرم هدر شد ، فرصت از دستم به در شد * مايهء سودم ضرر شد ، بىثمر شد كشتكارم
اى صفاى نوبهاران ! بىتو خاشاكِ كويرم * اى چراغ لالهزاران ! بىتو خارِ شورهزارم
بىتو جهلم ، با تو حكمت ؛ بىتو ضعفم ، با تو قدرت * با تو نورم ، بىتو ظلمت ؛ با تو روشن بىتو تارم
عاشقى شيدا منم من ، فاسقى رسوا منم من * بدتر از اينها منم من ، در حضورت شرمسارم
اى وجودت فيض مطلق ! ! از پى لطف عميمت * در ميان اشك و حسرت ، روز و شب در انتظارم
اين تو و اين رأفت و اين رحمت بىمنتهايت * اين من و بار گناه و اين دو چشم اشكبارم
ارمغان نور
بانگ دَراىِ قافلهء رهروان نور * افكنده شور و غلغله در كاروان نور
اين مژدهام به گوش دل آيد كه مىرسد * خوشخوش ز راه ، پيك سعادت نشان نور
يك جُرعه مى ز ساغر افلاكيان بنوش * تا بهرهاى نصيب تو گردد ز خوان نور